معاف از سربازی... اما مشمول شیرینی!

 

۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

غیچ غیچ غیچ

صدای کشیده شدن شلوار جینم بود... روی روکش چرمی صندلی تاکسی...

از آزادی به ونک...

 

 بالاخره معجزه شد و منم تونستم... منم تونستم یه بار بدون بچه بازی های همیشگی... بدون تند راه رفتن و سبقت گرفتن از همه... از کسایی که بهشون مشکوکم که سمت ماشینای ونک دارن میرن... بدون منتظر شدن واسه ماشین بعدی... بدون هیچ نگرانی ای...[اونم واسه چرت ترین چیزی که آدم می تونه نگرانیشو داشته باشه..!] با خیال راحت برم و خودمو توی صندلی جلو ولو کنم...

 

هیچکی تو ماشین نیست... چه خوب... می تونم از خلوت خودم کمال لذتو ببرم... [چشش... نمیری از این همه لذت هادی جان...!] بهتر از اینه که بشینم به نفس کشیدن یه غریبه... و یا حرفهای تکراری  مسافری که موبایلش زنگ می خوره گوش بدم...! آره... همیشه تکراریه... یا یه آقای کت شلواری یا پیرن شلواریه که داره راجع به کارهای دفترش و مهندس و آقای فلانی حرف می زنه... و آخرین سفارشها رو می کنه... یا یه کردزبانی ترک زبانی لرزبانی چیزی هست که داره به زبون خودش یه چیزایی می گه... اونم خیلی طولانی و با ولووم بلند... یا هم یه دختر/پسر با موهای بیرون انداخته/سیخ سیخی که داره با دوست پسر/دخترش آروم زمزمه می کنه... اگر هم از اون روزایی باشه که شانس ندارم... دو تا دختر دبیرستانی که مدام با صدای بلند حرفای نامفهوم می زنن و هی با صدای جیغ مانندی هرهر... کرکر... هرهر... کرکر... خفه شین بابا!

 

بگذریم... خیلی خوشحالم! هیچ کیفی همراهم نیست...این عالیه... با راحتی هر چی تمامتر می تونم لم بدم... بدون اینکه چیزی روی پام باشه... یخورده گرم به نظر می رسه... شیشه ها بالا بوده هوا دم کرده... [عمراً! اصلاً فکرشم نکن!] فکر اینکه بخوام کاپشنم رو دربیارم با ترس از مغزم فرار می کنه... کاپشن؟ یا کُته؟ کاپشن جین بهش می گن؟ یا کُت جین؟...

 

ای ول... چه زود پر شد؟ سه تا مسافر با هم؟ چه روز خوبی... خوشحالم... کرایم رو هم قبلاً از توی جیب شلوارم گذاشتم توی جیب کاپشن... یا همون کُتم... که دیگه مجبور نشم به زور دستمو توی این جیبای تنگ ببرم و هی با خودم کشتی بگیرم توی تاکسی...

 

هوا آفتابیه....اتوبان خلوته... وارد اتوبان شهید حکیم شدیم الان...

یکدفعه یه فکر خیلی جالبی به ذهنم می رسه... لبخند روی چشمام و لبهام جاری می شه... و خنده بیصدای مخصوص به خودمو می کنم با خودم... ای خدا تا حالا اصلاً فکرشو نکرده بودم... که از عبارت رایج "مال مردم خور"... چه برداشت های رکیکی که نمی شه کرد! هه هه هه... ای خدا... باید حتماً اینو توی وبلاگم بنویسم امروز...!

 

----------------------------------------------------------

پ.ن:

یه زمانی تو سرم مغز بود... الان دیگه نمی دونم!

 

 

۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

چتر من، از جنس ابر سیاهه!

۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

گوجه و خیارشور رو بذار لای نون... سس سفید رو هم بریز...

 

یه گاز که بزنی...

 

متوجه می شی که کالباس فقط یه بهانه ست...!

 

 

۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

فرشته ای با ابروهای شیطونی!!

 

فقط توی تهران می تونین همچین موجوداتی پیدا کنین...!

 

۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

بعضی وقتا چشم دیدن منو نداری!

 

دلیلش اینه که چشم دیدن منو نداری.

 

۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها:

چیزهایی رو که نمی بینم، احساس می کنم.

 

در عوض، چیزهایی رو که احساس نمی کنی... می بینم!

 

 

باد سرد از چشمام فرار می کنه... اما از پس صورتم بر نمی یاد!

 

من خودم چشم انتظار نسیمم... اما انگار هر چی نسیمه یخ زده رفته بالا*!

 

 

 

---------------------------------------------------------------

*مقصوداز "بالا" خط بالاییست!

 

۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط شورشی نظرات ()
تگ ها: